سلام
نزدیک به دو سال است که بغضی کهنه را فرو خوردهام که در گلویم سنگینی میکند. فرصت برای نوشتن بسیار است اگر کلمات یاریم کنند... دیرگاهیست که سخنی از دل بر نیامده که عنان را به دست عقل سپردهام و عقل پرده بر رازهای مگو کشیده است
با غریبی خود خو گرفته ام، با اشکهای نریخته و با تنهایی. دو سال است شعری بر هیچ دیواری ننوشتهام از ترس ، که میدانم که کسی نیست که بخواند. دیگر بلند بلند شعر نخواندهام از ترس که میدانم همنوایی نیست که پاسخم گوید. دیگر بلند بلند نگریستهام از ترس که میدانم که آشنایی نیست که آرامم کند. من با سکوت خود خو گرفته ام
دلم برای خانه تنگ شده است، برای درخت انگور، برای لانه ی پرندههای هر بهار، برای دورهای کوچک و بزرگ، برای نگاههای آشنا، برای دلهرههای آشنا، دلم برای دوستی تنگ شده است.
من در دستهایم نوازش دستان آشنا را کم آوردم، من در آغوشم حجم آشنای محبت را کم آوردم. من خیابان ولی عصر را، بلوار کشاورز را ، شماره تلفن خانه را، کافه کنج را، دوستیهای بی نهایت را کم آوردم. من در این هوای صاف بی دود، دیدار قلّه ی دماوند را کم آوردم. من کوههای آشنا، درّههای آشنا، درختان چنار را کم آوردم. من گلهای شمعدانی را، یاس پیر خانه را، چای بعد از ظهر را کم آوردم. من نامهای آشنا را کم آوردم، زیر و بمهای راه را، داستان بی پایان زندگی را کم آوردم
...