Tuesday, March 6

سلام

نزدیک به دو سال است که بغضی کهنه را فرو خورده‌ام که در گلویم سنگینی‌ می‌کند. فرصت برای نوشتن بسیار است اگر کلمات یاریم کنند... دیرگاهیست که سخنی از دل‌ بر نیامده که عنان را به دست عقل سپرده‌ام و عقل پرده بر رازهای مگو کشیده است
با غریبی خود خو گرفته ام، با اشکهای نریخته و با تنهایی‌. دو سال است شعری بر هیچ دیواری ننوشته‌ام از ترس ، که میدانم که کسی‌ نیست که بخواند. دیگر بلند بلند شعر نخوانده‌ام از ترس که میدانم همنوایی نیست که پاسخم گوید. دیگر بلند بلند نگریسته‌ام از ترس که میدانم که آشنایی نیست که آرامم کند. من با سکوت خود خو گرفته ام
دلم برای خانه تنگ شده است، برای درخت انگور، برای لانه ی پرنده‌های هر بهار، برای دور‌های کوچک و بزرگ، برای نگاه‌های آشنا، برای دلهره‌های آشنا، دلم برای دوستی‌ تنگ شده است.

من در دستهایم نوازش دستان آشنا را کم آوردم، من در آغوشم حجم آشنای محبت را کم آوردم. من خیابان ولی‌ عصر را، بلوار کشاورز را ، شماره تلفن خانه را، کافه کنج را، دوستی‌‌های بی‌ نهایت را کم آوردم. من در این هوای صاف بی‌ دود، دیدار قلّه ی دماوند را کم آوردم. من کوههای آشنا، درّه‌های آشنا، درختان چنار را کم آوردم. من گلهای شمعدانی را، یاس پیر خانه را، چای بعد از ظهر را کم آوردم. من نام‌های آشنا را کم آوردم، زیر و بم‌های راه را، داستان بی‌ پایان زندگی‌ را کم آوردم
 ...

Tuesday, November 2

روزمرگی

فردا با استادم قرار دارم، کارها پیش نمی‌روند، من با ایمیل‌ها خودم را سرگرم می‌کنم تبلیغ. تبلیغ. فحش. تبلیغ. تبلیغ. فحش. سرگرمی... به یکی‌ دو وبلاگ سر میزنم... خبر‌ها همان هاییست که میدانم. به تازگی همه چیز را میدانم انگار، خبر‌های جدید را حتا، مدت هاست که انتظار داری تا چیزی بشنوی و به اندازهٔ کافی‌ وقت داشته‌ای تا هر نوع خیالی را یک بار بافته باشی‌... پس هیچ چیز جدید نیست آن طرف دیوار... بگذار همین سوی دیوار بما نی‌. با ماه که به آسمان می‌‌آید...

عاشق راه‌های نرفته ام... و پر شده‌ام از وسوسه نوشتن. داستانی‌، رازی‌، سخنی ...

Monday, October 25

سلام‌ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست





من برگشتم

Tuesday, November 3

Saturday, May 16

؟

انسانی با آرمانهای کپک زده... چیز دیگری هست که فراموش کرده باشم؟

Monday, March 2

یاد

روز آخر است...او را می بینم که با عجله راه می رود. صدایش می کنم تا برگردد، فاصله ایست بین ما که فرصتی می دهد به او تا لبخند همیشگی اش را از یاد نبرد و به من تا نگاه پریشانم را پنهان کنم... راهرو شلوغ است و ما در خلوت خودمان. بوسه ای برای این همه روز که نبودیم و امروز که روز آخر است... کمی بعد نگران می شوم و نگاهم در ازدحام آدم ها که با عجله از کنار ما عبور می کنند گم می شود... به کنار پنجره ای میرویم که عادت من است و او بی هیچ سخنی دریافته است... به دنبال بهانه ای می گردیم تا فرار کنیم و تند تند راه برویم، همه چیز آماده است...همیشه برای بودن بهانه ای هست و برای حرف زدن و برای ماندن و برای فرار
می رویم. پر شده ام از سکوت و نمی توانم سخنی بگویم. او تلاش می کند تا سکوتم را جبران کند. همه ی در ها بسته است انگار. به شلوغی خیابان پناه می بریم و به بوی قهوه...این بار بدون گفتن و شنیدن

Thursday, February 26

جامعه شناسی خودمانی

وقتی گالیله را برای استغفار "کلیسا پسند" !! به محاکمه می بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب های بسته مدت ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان و بزرگشان، رهبر فکریشان علی رغم فشارهای طاقت فرسای ارشادی!! داخل دادگاه سربلند و سر افراز، با گام های استوار پای به بیرون نهد و بگوید... زمین هنوز می چرخد. اما دریغ که استار سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای تحمل کرده، سر به زیر از ابراز آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت، آرام و آهسته به قرائت استغفار نامه!! برای همه ی آنچه که بر خلاف عقیده ی کلیسا تا به امروز گفته بود پرداخت... آنچه برای پیروانش مانده بود، یأس بود و سرشکستگی... از شاگردان یکی فریاد زد:" بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد" و در اینجا برتولت برشت از قول گالیله چه زیبا می گوید: بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد
قسمتی از کتاب چرا درمانده ایم؟
جامعه شناسی خودمانی
حسن نراقی

Wednesday, February 18

:(

حوصله ام سر رفته:(
اینجا هم که خبری نیست

Monday, October 13

Monday, September 29

بهانه


بی تو
نه بوی خک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر
"حسین پناهی"